تاریک روشن صبحی ست خزان گرفته میان مه، میان غبار. عمارتیست پر نقش که پردههایش باد را به مهمانی میرقصاند. کاشیها فیروزه فام نقش بسته بر زمین و آینهها بر دیوار نور میچرخانند در باغستانی آبگینه. گویی نسخه اییست نفیس، مصور از رنگ و نقش در عالمی عینی. و نشسته در انتهای عمارت: بانوی بیچهره، پشت پردهای زنبوری. نه حوریست نه لعبتی پر ناز. او مادریست بیطفل، بیکودک. شاهپری دارد آغشته به دوات؛ سیاه مشق میکند بیشمار پوستین آهوان را هزاران هزار سال که:
« شه مادرم، گیتی است فرزندم
اژدری زادهام که خلق میخورد شب و روز رخپوشهای دلفریب و غمزآلود
پوشانده چهره اش، فریب می دهد هر چه در اوست.»///
او دو جامه دارد، دو رنگ: تیره، که شب سازد و الوان که رخت روشنیست. سپیده دمان، تور به چهره پوشانده، نشسته بر مرکبی بی رنگ، برون می تازد از عمارت یگانه اش تا بیازماید آدمیان را به آینه ای بی خش:
«ای خفتگان که شیفته اید بر گیتی
جان چشم کنید که چشم نتواند دید
این آینه نشان رهیست بی کم و کاست
غير از مسیر کهنه که می اندیشید
گر فاش کنید راز مگویش بر خود
عالم شود به ذره ای و به گوش آویزید»
( با نگاهی به رویای محمدابن محمود
همدانی)
قصهی بانوی پرده نشینیست که ما در زمین است و اوست که فرزندش را به خوبی و بهتر از تمامی انسانها میشناسد. او در تعجب است که چطور انسانهای زمینی انقدر شیفتهی فرزند او هستند، آنقدر که از خودشان غافل، و دور می شوند. بانو به خوبی میداند که سالهاست فرزندش زمین، انسانها را به کام مرگ برده و در خود میبلعد اما باز هم انسانها شیفته اویند. (شه مادرم، گیتی است فرزندم / اژدری زاده ام که خلق می خورد شب و روز). بانو هر صبح چهره میپوشاند و سوار بر اسبش از عمارتش بیرون میرود و آینهای را به دست انسانها میسپارد تا خویشتن خویش را ببینند و بشناسند و جهان درونشان را کشف کنند: « ای خفته گان که شیفتهاید بر گیتی /جان چشم کنید که چشم نتوان دید.» او اصرار دارد که اگر انسانها عالم درونشان را به خوبی بشناسند میتوانند عالم هستی را به دست بگیرند و چه بسا مانند جسمی زینتی به خود بیاویزند. چرا که از نگاه او عالم درونی انسانها بسیار پیچیدهتر و عظیمتر از عالم بیرون است: «این آینه نشان رهیست بی کم و کاست 7 غیر از مسیر کهنه که میاندیشید اگر فاش کنید راز مگویش بر خود / عالم شود به ذرهای و به گوش آویزید »
و اما سرچشمه این قصه از کجاست؟ روزگار عجیبی را پشت سر میگذاریم که تاریخ شبیهش را کم ندیده است. زمانی که در تاریخ به موقعیتهای مشابه مانند قحطی، بیماریها، سیل و .... برمیخوریم از خود میپرسیم « چگونه انسانها از آن روزگار عبور کردند؟» غافل از آنکه امروز خود درگیر چنان روزگاری هستیم و این هم قرار است که تاریخ شود. وقایعی مانند تماشای مرگ، به معنای آسوده رخت بستن و آسوده دل کندن از این عالم چشمنواز آن هم به بهانه تولد یک ویروس اگر نتوانند انسان را به تفکر و کنکاش در عالم درونیش وادارند، مانند سیلابی دهشتناک میآیند و میگذرند. غافل از اینکه این برهههای زمانی فرصتیست کمیاب که انسان میتواند آن را به یک تجربهی جذاب و سفری دیدینی به عالم درونی خود مبدل کرده، به یک باور تازه از زندگی برسد. آن زمان است که انسان برگ برندهای در دست خواهد داشت که وقایع روزگار نه او را بسیار میرنجاند و نه خیلی شادش میکند. او میشود و جهانی عظیمتر که در اوست. او میشود و نگاهی متفاوت که به عالم هستی دارد. هستی در نگاه انسان میشود چرخ و فلکی چرخان با بالا و پایینهای همیشگیش. انسان میشود آگاه به عالمی در درون خودش که محدود به چرخش هیچ چرخ و فلکی نیست. عالم درون انسانها مسیریست مستقیم و بدون تکرار غرق در آفرینش، جستجو و کشف و شهود. این پیام زنی پشت پرده زنبوریست که میخواهد انسانهای خفته آن را بشنوند.
معین شافعی
نمایشگاهگردان: معین شافعی
هنرمندان
-
-
احسان ضیایی
-
-
داور یوسفی
-
-
افشین باقری
-
-
حکمت رحمانی
-
-
طلا درنگی
-
-
مهرزاد لعلی
-
-
کیوان عسگری
-
-
پژمان رحیمی زاده
-
-
شيرين بابازاده
-
-
حامد نوروزی
-
-
دلارام فغانی
-
-
پیمان رحیمیزاده
-
-
الهه کشاورز
-
-
آبان صالحی
-
-
حجت سالار محمدی
-
-
امیرعلی مومن
-
-
فریبا بروفر
-
-
وحید آرین
-
-
شبنم اسفندیاری
-
-
مونا حسینزاده
-
-
کاوه خان آبادی
-
-
پریسا خزایی
-
-
مهشید واقمی
-
-
محمدرضا فیضی
-
-
فرخنده مستمع
-
نمایش هنرمندان بیشتر
-
نمایش هنرمندان کمتر