icon2
اتصال اینترنت خود را بررسی کنید.

گفت‌وگو با رضا آرامش به بهانه‌ی نمایش «باز به تن آمدن»

نویسنده : باران نوروزیان

زمان خواندن : ۵ دقیقه

مترجم : کیمیا اختری

  • فعالیت هنری شما گستره‌ی متنوعی از رسانه‌ها را شامل می‌شود، مثل عکاسی، مجسمه‌سازی، و نمایش، که همگی با درون‌مایه‌های خشونت، قدرت و حافظه درگیر هستند. می‌توانید برای ما توضیح دهید که فعالیت‌تان چطور به مرور زمان شکل گرفته است و چه چیز باعث می‌شود که در آثارتان سراغ چنین موضوعات پیچیده و عمیقی بروید؟

در دوره‌های نسبتاً ابتدایی مسیر هنری‌ام، متوجه شدم که هنر برای من، بیشتر از آن که درباره‌ی ایجاد یک تجربه‌ی حسی باشد برای انتقال ایده‌هاست. زمانی که این برایم روشن شد، بدیهی بود که هیچ رسانه‌ی منفردی وجود نداشت که بتواند همه‌ی آن چیزی که می‌خواستم بیان کنم را در خود بگنجاند. هر رسانه‌ای، مجرای تازه‌ای برای ارتباطات می‌گشاید، یک راه جدید برای بیننده، برای اینکه بتواند وارد اثر شود و تجربه‌ها، ترس‌ها و خاطرات خود را به آن راه دهد. عکاسی، مجسمه‌سازی و نمایش، جهان‌هایی مجزا و بی‌ارتباط نیستند، بلکه لحن‌های متفاوتی از یک مکالمه‌اند که مستمراً جاری است. 

ارتباط من با خشونت، قدرت و خاطره از آن جا نشأت می‌گیرد که می‌خواستم متوجه شوم چطور رویدادهای تاریخی و ساختارهای سیاسی بر بدن حک می‌شوند و چطور بدن‌ها تنبیه، تحقیر، تمجید و حذف می‌شوند. عکاسی و به‌خصوص عکس‌هایی که توسط افراد دیگری گرفته و بایگانی شده‌اند، اغلب نقطه‌ی شروع کار من را شکل می‌دهند؛ آن‌ها لحظاتی تثبیت شده و به ظاهر حقیقی را ارائه می‌دهند. در وهله‌ای دیگر، فکر کردن به مجسمه، فرصتی می‌دهد تا فاصله‌ی [زمانی و مکانی] بیشتری با این تصاویر به وجود بیاورم و آنها را در یک قالب فیزیکی که جهانش با مخاطب یکی است مجسم کنم. در عین حال، به نمایش درآمدن باعث می‌شود تا آن‌ها در زمان حال و به طور زنده، فعال شوند. این انتقال از یک رسانه به رسانه‌ی دیگر راهی برای آزمودن این است که یک تصویر تا چه حد می‌تواند جابه‌جا شود: از یک سند، یک افسانه، تا چیزی بسیار شخصی. 

پرداختن به چنین درون‌مایه‌های تیره‌ای، برای بازسازی وحشت نیست، بلکه اذعان این موضوع است که همگی در ساختارهایی که این وحشت را تولید می‌کنند دخیل هستیم. نیاز به بررسی شکاف بین روایت‌های نهادی و تجربه‌های شخصی، و پرسیدن این سؤال که تصاویر رنج چگونه منتشر می‌شوند، مورد نفع چه کسانی هستند و چه بلایی سر ما می‌آورند، مرا به این کار وا می‌دارد. اگر گاهی اثر من معذب‌کننده می‌شود برای این است که باور دارم که هنر می‌تواند فضایی ایجاد کند که ما را به نگاهی دوباره وادار کند، تا نه تنها با خشونتی که بر دیگران روا می‌شود مواجه شویم، بلکه ما را با امکان پایین همدلی، مسئولیت‌پذیری و تغییر نیز روبه‌رو کند. 

  •  شما در نمایش اخیرتان در زیرزمین دستان با عنوان «باز به تن در آمدن (به اقتباس از جیمز بالدوین)» دو اثر تازه را ارائه کردید. می‌توانید مفهوم محوری این نمایش و ایده‌ی اصلی‌ای که در آن دنبال می‌کنید را برای ما توضیح دهید؟

در نمایش «باز به‌تن در آمدن»، تکه‌‌ها یا قطعه‌ها را نه به عنوان چیزهایی خراب یا ناقص، بلکه به عنوان موجودیت‌هایی که به خودی خود کامل هستند می‌بینم. ما از نظر تاریخی و فرهنگی، معمولاً با تکه‌های بدن، قطعات مجسمه و پاره‌های خاطرات، مانند باقی‌مانده‌هایی از گذشته‌ای رفتار می‌کنیم که به نحوی از میان رفته است. اما من می‌خواهم این دیدگاه را برعکس کنم: یک تکه صرفاً فقدانی از یک کل نیست، بلکه شکلی متمرکز از یک حضور است. هر قطعه، تمامیت و قدرت خاص خود را برای صحبت در مورد آن چه بر سر بدن‌ها و تصاویر آمده است، و این که چگونه تاریخ به صورت تکه‌تکه زنده می‌ماند، به همراه دارد. 

در این نمایش، مجسمه‌های مرمری، عناصر برنزی و طراحی‌ها، همگی یک چیدمان واحد را شکل می‌دهند. هر اثر به عنوان قطعه‌ای مستقل عمل می‌کند اما مواجهه‌ی همزمان با آن‌ها فضایی را ایجاد می‌کند که بیننده می‌بایست از میان آن به صورت فیزیکی عبور کند. از این نظر، «کلیتِ» نمایش نه تنها فُرمی است، بلکه تجربی نیز هست: به این معنا که نمایش با اضافه‌شدن بدن بیننده، حرکات و نگاه او، تکمیل می‌شود. عنوان، «باز به تن درآمدن»، نشان می‌دهد که این فرم‌های جداافتاده، چه در قالب حجم و چه طراحی، تلاش‌هایی برای بازگرداندن چیزی به جهان بدن‌مندی هستند، تا آن چه معمولاً دور یا انتزاعی است، بار دیگر، با اصرار، در زمان حال، در مقابل ما بایستد. 

  •  عنوان نمایش شما («باز به‌تن در آمدن») اقتباسی است از کتاب جیمز بالدوین، «دفعه‌ی بعد، آتش» (۱۹۶۳). تأثیر بالدوین چگونه در این کار ظاهر می‌شود، و چطور به کاوش شما درباره‌ی آسیب‌های تاریخی و معاصر جهت می‌دهد؟ 

عنوان نمایش ضرب‌آهنگ خود را از «دفعه‌ی بعد، آتش» جیمز بالدوین می‌گیرد، که در آن به ایده‌ای برخاسته از فرهنگ مسیحی پردخته می‌شود: «کلمه جسم می‌آفریند»، از این نظر که زمانی که کلماتی چون آزادی، عشق و برابری هرگز در زندگی مردم واقعیت نیافته‌اند، چه می‌شود؟ برای بالدوین «باز به تن در آمدن» به معنی بازگرداندن این وعده‌های انتزاعی دینی، سیاسی و اخلاقی به واقعیت آسیب‌پذیر بدن است، جایی که تاریخ بیش از آن که مورد بحث قرار بگیرد، حس می‌شود.

این نمایش آن چالش را جدی می‌گیرد. بدن تنها یک تصویر از یک ایده نیست بلکه فضایی است که قدرت، خشونت و آرزو بر آن ثبت می‌شوند. این اثر، با ترجمه‌ی تصاویر بایگانی در قالب مجسمه، بر این موضوع تأکید می‌کند که آن چه به یک خاطره یا تصویر دور تقلیل یافته، می‌بایست باری دیگر در برابر ما عریان و انکار‌ناپذیر قرار بگیرد. عبارت «با الهام از جیمز بالدوین» هم‌زمان نشانه‌ی ادای احترام و ادامه دادن راه اوست. در واقع این نمایش مطالبه‌ای برای آزمودن آرمان‌های به‌ارث‌رسیده است در برابر گوشت و پوست، بدن‌های خودمان و بدن‌هایی که مایلیم یا نمی‌خواهیم ببینیم. 

  •  بخش قابل توجهی از آثار شما در ارتباط با تاریخ هنر اروپایی است، به خصوص مجسمه‌های کلاسیک اروپایی. شما چطور مسیر خود را از پیوند این ارجاعات تاریخی با مسائل مدرن امروزی پیدا می‌کنید، و با آمیختن آن‌ها با مضامینی چون خشونت و سرکوب معاصر سعی می‌کنید به چه نکته‌ای برسید؟

من هنر را تداوم ارتباط می‌بینم: میان گذشته و آینده در ادبیات، موسیقی و هنرهای تجسمی مرز دقیقی قائل نیستم. زمانی که به مجسمه‌های کلاسیک اروپایی مخصوصاً مجسمه‌های رنسانس می‌نگرم، بیانی می‌بینم که به بدن، قدرت و پیدا بودن اشاره دارد. آثار من با رویکردی نقادانه وارد آن زبان می‌شوند و این پرسش را مطرح می‌کنند که چه چیزی و چه کسی شایسته‌ی مجسم و ستایش شدن تلقی می‌شود. 
سنگ مرمر اینجا نقشی محوری دارد. این سنگ از نظر تاریخی مختص اشراف و قدیسان مسیحی بوده است؛ من ابتدا از آن برای تراشیدن پیکره‌های مهاجران نسل اول و دوم و مردان طبقه‌ی کارگر در اروپا استفاده می‌کنم، پیکرهایی که اغلب به حاشیه رانده شده یا نامرئی شده‌اند. پیوند دادن این چهره‌ها با آثار کلاسیک، به خشونت، آوارگی و ستم معاصر اجازه می‌دهد تا در ماده‌ای مرتبط با زیبایی و تقدس مجسم شوند. من بیشتر از نوستالژی به افشای ساختارهای مداوم قدرت علاقه دارم و اصرار بر این که درگیری‌های زمان حال نیز در همان اشکالی که زمانی نظم متفاوتی را حفظ می‌کردند، «جسم یافته» هستند. 

  •  حجم‌های شما معمولا یک کنارهم قرارگیری متناقض از زیبایی و بی‌رحمی ایجاد می‌کنند، به خصوص زمانی که تصاویر درگیری‌ها را به فرم‌هایی ماندگار تبدیل می‌کنید. این دوگانگی چگونه پوچی و بیهودگی خشونت را آشکار می‌کند؟ این تنش چه چیزی درباره‌ی نقش هنر در مواجهه با مسائل اجتماعی می‌گوید، و چرا شما حجم را به‌عنوان رسانه‌ای برای این موضوعات قوی و اغلب دشوار برگزیدید؟

برای من، زیبایی و بیرحمی متضاد نیستند: این دو اغلب در وضع و بدن و لحظه‌ی تاریخی یکسان مسالمت‌آمیز قرار می‌گیرند. زمانی که این تصاویر درگیری را به حجم تبدیل می‌کنم، قصد زیباسازی خشونت را ندارم، بلکه می‌خواهم با آرام کردن سرعت آن و فرم بخشیدن به آن، پوچی‌اش را عیان کنم. آن لحظه‌ی ضربه، تحقیر یا سلطه که در عکس شاید به‌سرعت دریافت شود و یا به‌سادگی مصرف شود، در مرمر یا برنز به چیزی بدل می‌شود که نمی‌توان از آن اتفاقی گذر کرد. شما هم‌زمان هم با ظرافت فرم و هم هولناکی وضعیت مواجه می‌شوید و همین تناقض نشان می‌دهد خشونت تا چه اندازه غیرعقلانی و بی‌معناست. این نشان می‌دهد که هر آن چه در زبان سیاسی یا ایدئولوژیک توجیه می‌شود، در مواجهه‌ی مستقیم با بدن آسیب‌پذیر و شکننده، حتی اگر آن بدن از سنگ باشد، پوچ جلوه می‌کند.

این تنش درباره‌ی این که هنر چه نقشی می‌تواند در رابطه با مسائل اجتماعی داشته باشد هم سخن می‌گوید. هنر قادر نیست خسارت‌ چیزی را که نشان می‌دهد را جبران کند، یا تاریخ آن را بی‌اثر کند، اما می‌تواند توجه متفاوتی را برای آن موضوع برانگیزد. در واقع من با منجمد کردن این صحنه‌ها در موادی که با ماندگاری، تقدس و ارزش پیوند خورده‌اند، این پرسش را مطرح می‌کنم که چه کسی در خاطر می‌ماند، چه کسی در قالب یک یادگار مجسم می‌شود و رنج چه کسانی مجاز است در آمار و اخبار محو شود؟ از سوی دیگر، مجسمه با ایجاد یک فضای فیزیکی مشترک، بدن مخاطب را هم درگیر می‌کند؛ شما باید به دور اثر حرکت کنید، حضورش را تاب بیاورید، و در این فرآیند خودتان بخشی از صحنه می‌شوید. از نظر من، این مواجهه‌ی بدن‌مند می‌تواند روزنه‌ای برای تأمل، رنجور شدن و شاید مسئولیت‌پذیری بگشاید. 

مجسمه‌سازی را دقیقاً به‌ خاطر همین بُعد جسمانی و وقت‌گیرش انتخاب کرده‌ام. کار با مرمر یا برنز کُند و پرزحمت است و مراقبتی نیاز دارد که در تضاد کامل با سرعت و مصرف‌پذیری تصویرهای جنگ و درگیری درحال دست به دست شدن در دنیای امروز قرار دارد. وزن، سطح و زحمت نهفته در شیء، همگی بخشی از بیانیه‌اند: این‌ها تنها تصاویری گذرا نیستند و پیامد دارند. مجسمه به من اجازه می‌دهد صحنه‌های خشونت را به مکان‌هایی برای مواجهه بدل کنم، جایی که زیبایی نه راهی برای گریز از خشونت، بلکه ابزاری است تا تلاش برای نادیده‌گرفتنِ بیهودگی آن را ناممکن کند. 

 
  •  در بسیاری از آثار شما، مثلا همین مجموعه‌ی «مطالعه‌ی سردیس به عنوان دست‌ساخته‌های فرهنگی» شما سرهای بی‌بدن را که شاهدی خاموش از خشونت هستند، را ارائه می‌کنید. انتظار دارید این سرها چه چیزی درباره‌ی ترومـا و حافظه‌ی خشونت منتقل کنند و آن‌ها را چگونه استعاره‌ای از تجربه‌های فردی و جمعی رنج می‌بینید؟

در «مطالعه‌ی سردیس به عنوان دست‌ساخته‌های فرهنگی» و آثار مرتبط، سرهای بریده‌شده بیش‌تر از غنیمت شبیه شاهدان یا بازماندگان‌اند. آن‌ها ردهایی از درگیری، تحقیر و مقاومت را با خود حمل می‌کنند اما این امر را در سکوت انجام می‌دهند، هیچ فریادی در کار نیست، بلکه نوعی تحمل خاموش وجود دارد. آن‌ها برای من هم‌چون آرشیوهایی فشرده هستند که آسیب بر سطح چهره، پوست و موی آن‌ها حک شده، اما در عین حال چیزی از شأن و کرامت سوژه نیز باقی مانده است. این سرها نشانگر یک رویداد مشخص نیستند، بلکه حافظه‌ی بسیاری رویدادها و تاریخ‌های گوناگون سلطه و حذف را در خود نگه می‌دارند. 

جولیا کریستوا در «سر بریده شده»، سر بریدن را به چیزی مرتبط می‌داند که آن را «لحظه‌ی تعیین‌کننده‌ی فردیت ‌یافتن: زمانی که کودک از مادر جدا می‌شود…او را در جهت بودن از دست می‌دهد.» می‌نامد. من به این ایده‌ی جدایی اولیه علاقه‌مندم؛ این ترس رها شدن، ترک شدن و دور انداخته شدن، و این که این موضوع چطور در جنگ و خشونت سیاسی پژواک می‌یابد. سر بریده‌شده هم‌زمان به شکل غیرقابل تحملی نزدیک و به‌طرزی بی‌رحمانه‌ای فاقدشخصیت است: یک چهره، یک انسان، و در عین حال یک شیء، یک نماد است. برای من، این سرها به استعاره‌هایی از تجربه‌های فردی و جمعی رنج بدل می‌شوند، به‌ویژه در جوامعی که با مهاجرت، کشمکش‌های طبقاتی و اشکال دیگر خشونت نشانه‌گذاری شده‌اند.

همچنین با جدا کردن سر، می‌خواهم این پرسش را مطرح کنم: زمانی که یک انسان به یک تصویر، آمار یا «پرونده» تقلیل می‌یابد، چه اتفاقی می‌افتد؟ این مجسمه‌ها به آن تقلیل اشاره می‌کنند و در عین حال در برابرش مقاومت می‌کنند. در این آثار هر سر بر یگانگی خود اصرار می‌کند، حتی وقتی نماینده‌ی بسیاری دیگر است. به این ترتیب، آنها در چند سطح و هم‌زمان به‌عنوان پرتره، هم به‌عنوان دست‌ساخته‌های فرهنگی، و هم به‌عنوان عناصر یادآور این‌که پشت هر روایت از خشونت، فردی اندیشمند و ذی‌شعور وجود دارد که قصه‌اش قطع شده اما حضورش هنوز ما را به چالش می‌کشد، عمل می‌کنند.

  •  مفهوم قطعه قطعه‌شدن در کار شما تمرکز اصلی است، و به نظر می‌رسد هم در شکل آثار حجمی‌تان و هم در انتخاب موادتان نمود یافته است. چطور قطعه قطعه شدن فیزیکی حجم‌هایتان با احساس قطعه قطعه شدن روحی و روانی‌ای که در آن‌ها به آن می‌پردازید ارتباط می‌یابد؟

قطعه قطعه شدن برای من هرگز تنها یک تصمیم فرمی نیست: شیوه‌ای است برای سخن گقتن در مورد این که چطور مردم و تاریخ جدا و جابه‌جا شدند. یک بدنِ قطعه‌شده‌ی مرمری شکست‌های عاطفی و روانی‌ای که خشونت، جابه‌جایی و مبارزه‌ی طبقاتی تولید می‌کنند را از طریق بخش‌هایی که حذف، خاموش یا بریده می‌شوند، منعکس می‌کند. در عین حال، هر قطعه تمامیت خود را حفظ می‌کند یعنی حتی در وضعیت زخمی‌اش نیز کامل است. با ارائه‌ی فرم‌های ناتمام، بیننده را به درون آن دعوت می‌کنم تا اثر را با خاطرات و تداعی‌های خود «کامل» کند و دریابد که زندگی درونی ما نیز اغلب دقیقاً به همین شکل ساخته می‌شود، از تکه‌ها، خلأها و روایت‌های حل‌نشده‌ای که با این حال ما را کنار هم نگه می‌دارند.

  •  شما برای بازسازی صحنه‌های جنگ و خشونت با افرادی کار می‌کنید که شغلشان بازیگری یا مدلینگ نیست. این همکاری چه چیزی را به اثر شما اضافه می‌کند، و کار کردن با مدل‌های تمرین ندیده چطور شیوه‌ای که خشونت بازنمایی و درک می‌شود را در آثار شما تغییر می‌دهد؟

کار با این افراد تجربه‌ی زیسته، آسیب‌پذیری و پیش‌بینی‌ناپذیری به اثر اضافه می‌کند صحنه‌ها دیگر «اجرایی از خشونت» نیستند، بلکه به تلاشی مشترک برای فهم آن بدل می‌شوند. من عاشق همکاری با انسان‌ها به‌عنوان کلیتی واحدم؛ مدل‌ها، صنعتگران، کیوریتورها و گالری‌دارها، چرا که هرکدام کار را غنی‌تر می‌کنند و نحوه‌ی بازنمایی و حس‌شدن تصاویر خشونت را تغییر می‌دهند.

  •  این نمایش به محل تقاطعی از زیبایی و بی‌رحمی می‌پردازد، به خصوص با استفاده از مواد کلاسیکی مثل مرمر و برنز که ریشه‌‌ی تاریخی عمیقی در هنر اروپایی دارند. این مواد چگونه در ایجاد تنش بین زیبایی و بی‌رحمی شرکت دارند و طبیعت ماندگار آن‌ها چگونه مسائل معاصر سرکوب و خشونت را منتقل می‌کند؟

مرمر و برنز در یک تاریخ طویل همیشه در ستایش قدرت، فضیلت و زیبایی استفاده‌ شده‌اند، مختص امپراطورها، قدیسان و قهرمانان بوده‌اند. زمانی که از این مواد برای برای به‌تصویر کشیدن صحنه‌های درگیری، تحقیر یا آسیب‌پذیری استفاده می‌کنم، این تاریخ همچنان حضور دارد و تنشی قوی ایجاد می‌کند: سطح اثر اغواگر، دقیق و تقریباً لطیف است، در حالی که مضمون آن خشن است. این ناهمخوانی بیننده را وامی‌دارد تا هر دو واقعیت را هم‌زمان نگاه دارد و امیدوارم زمانی که خشونت همان برخورد به‌ظاهر «نجیبانه‌ای» را که زمانی به پیروزی و افتخار اختصاص داشت می‌گیرد، پوچی و بی‌معناییِ آن به‌روشنی احساس شود.

دوام و ماندگاری این مواد نیز امری حیاتی است. مرمر و برنز برای ماندن ساخته شده‌اند و از مُدها و چرخه‌های خبری فراتر می‌روند. در واقع با قالب‌گیری بدن‌های معاصر و لحظه‌های سرکوب در این مواد، می‌کوشم در برابر شتابی که امروز تصاویر رنج با آن مصرف و به‌سرعت فراموش می‌شوند، مقاومت کنم. این آثار بر ماندن پافشاری می‌کنند؛ ماندن در فضا، ماندن در زمان. این آثار اظهار می‌کنند که انسان‌ها و تاریخ‌هایی که در خود متجسد کرده‌اند، شایسته‌ی همان ماندگاری و توجهی هستند که زمانی به آثار باستانی کلاسیک اختصاص می‌یافت، و از این طریق، بیننده را به بازاندیشی درباره‌ی این‌که چه کسانی به یاد سپرده می‌شوند، چه کسانی مورد تکریم قرار می‌گیرند، و دردِ چه کسانی معمولاً اجازه می‌یابد ناپدید شود، فرامی‌خوانند.

  •  شما بارها اظهار کرده‌اید که هنر می‌تواند ابزار برانگیختن اندیشه و نه ارائه‌ی راه‌حل باشد. امیدوارید تا به بینندگان نمایش «باز به تن درآمدن» چه چیزی اضافه کنید؟ 

من امیدوار نیستم که بینندگان نمایش را با یک پیام روشن و یا حس نتیجه‌گیری و تصمیم ترک کنند، اگر قرار بر امیدی باشد اتقافاً برعکس آن را می‌خواهم. دوست دارم احساس کنند چیزی با آن‌ها مانده است: معذب بودن و حساسیت، یک پرسشی که بی‌پاسخ می‌ماند. این نمایش بیشتر از آن که درباره‌ی توضیح خشونت باشد، درباره‌ی پافشاری بر آن است که رد خشونت در بدن‌ها و تصاویر، آهسته و در فضا و زمان حال دریافت شوند. اگر قرار است این آثار کارکردی داشته باشند، تنها همان است که شیوه‌ی معمول مصرف تصاویر درگیری و رنج را مختل کنند و نگاه‌کردنِ بی‌تفاوت یا روی‌گردانی را دشوارتر سازند. 

در عین حال، امیدوارم بینندگان نوعی صمیمیت با این قطعات احساس کنند؛ این‌که آسیب‌پذیری‌ها و تاریخ‌های خودشان را در این بدن‌های جزئی بازشناسند. عنوان «باز به تن درآمدن» به بازگشت انتزاع به بدن‌مندی اشاره دارد. در نهایت، آن چه می‌خواهم افراد با خود ببرند، آگاهی از این است که همه‌ی ما درگیر هستیم: گذشته تمام نشده، سلسله‌مراتب نهفته در مواد و فرم‌های کلاسیک همچنان فعال‌اند، و واکنش‌های ما، نگاه‌کردن یا نگاه‌نکردن‌مان، بخشی از داستانی است که اثر می‌کوشد روایت کند. 

  •  در آینده، آیا مسیر‌ یا درون‌مایه‌های تازه‌ای هستند که شما تصمیم داشته باشید در فعالیت‌تان به آن بپردازید؟ فکر می‌کنید فعالیت شما در واکنش به درگیری‌های جهانی چطور تغییر کند؟

من همواره در حال نگاه‌کردن، جست‌وجوام و هیجان‌ دیدن این را دارم که اثر مرا به کجا هدایت می‌کند، به همین دلیل، برنامه‌ریزی خطی ندارم و سعی می‌کنم تا پذیرای هر آن چه باشم که از دل هر پروژه سر برمی‌آورد.


تصویر کاور و اسلاید:

  • dastan.gallery
bktop