… هستم … میبینم … میکشم و در روزمرگیها دنبال اشاراتى میگردم که معنای مرا با جهان بیمعنای بیرون تعریف کند. سعی میکنم با نقاشیکردن کوههای اطراف این شهر، زندگی شلوغ شهری را تاب بیاورم.
آثارم غالباً در مسیر بین شهرها شکل میگیرد به این واسطه همواره در حال تماشاکردن هستم. آنچه میخواهم به تصویر بکشم به خاطر میسپارم و در نهایت در تنهایی آنچه درک کردم را تصویر میکنم تا لحظات گذرا و میرایی که از جلوی چشمانم میگذرد ابدی و پایدار سازم یا شاید فرار کنم از آن چیزی که در مقابلش هیچ سلاحی ندارم؛ مرگ…..
حنانه جالو
تابستان ۱۴۰۰