20 دى تا 25 دى 1397
داخلی –خانه قدیمی- اتاق نشیمن – ظهرزنی روی زمین، زیر ملافهای سفید، با گلهای سرمهای خوابیده و در کنار او پسر بچهای دراز کشیده و ملافه را روی سرش کشیده. صورت پسر بچه را از زیر ملافه میبینیم. سعی میکند چشمان خود را بسته نگه دارد. کلافه از گرما، ملافه را تا زیر گردن پایین میآورد. صدای وزوز مگسی شنیده میشود. پسر با کلافگی مگس را از خود دور میکند. با احتیاط چشمانش را باز میکند و به ساعت که انگار بیحرکت مانده، نگاه میکند. ملافه را کمی پایینتر می آورد و به آرامی آن را کنار میزند. میخواهد تکان بخورد و بلند شود اما اتاق زیادی ساکت است. به طرفی میچرخد و فکر میکند صدایی شنیده. در جایش بیحرکت میماند. فکر میکند مادر را بیدار کرده ولی فقط صدای نفسهای سنگین مادرش را میشنود. دستهایش را روی زمین میگذارد و تصمیم میگیرد بلند شود. گوشه لبش را میگزد و بلند میشود.