icon2
اتصال اینترنت خود را بررسی کنید.

عباس اخوان از بازنمایی یک هویت سرباز می‌زند: مصاحبه با مجله فریز

نویسنده : آرام مشایدی

زمان خواندن : ۵ دقیقه

مترجم : کیمیا اختری

این گفت‌وگو میان آرام مشایدی و عباس اخوان در روزهای پس از حملات نظامی به ایران انجام شد؛ رخدادی که ناگزیر بر لحن و فضای گفت‌وگو سایه انداخته است. اگرچه بحث به طور کلی به پروژه‌های پیش‌روی اخوان، از جمله ارائه‌اش در پاویون کانادا در بی‌ینال ونیز و نمایشگاه مرور آثارش در واکر آرت سنتر مینیاپولیس می‌پردازد، اما هم‌زمان به انتظارات پیچیده‌ای اشاره دارد که در لحظات بحران سیاسی بر دوش هنرمندان گذاشته می‌شود. اخوان در این گفت‌وگو صریحاً از فشار برای «اجرای هویت»، فاصله‌ی دیاسپورایی، بازنمایی فرهنگی و محدودیت‌های عاملیت هنری سخن می‌گوید و امکانِ سکوت و امتناع را به‌مثابه موضعی مستقل مطرح می‌کند.  

 

آرام مشایدی: واقعاً نمی‌دانم چطور باید این گفت‌وگو را آغاز کرد، مخصوصاً با توجه به اتفاقاتی که در ایران رخ داده است. احساس می‌کنم وضعیت آن‌جا کاملاً ذهنم را درگیر کرده است، اما در عین حال، ما به‌عنوان افرادی بیرون از آن جغرافیا شاید چندان صلاحیتی برای اظهار نظر نداشته باشیم. اگر این گفت‌وگو را هفته پیش انجام می‌دادیم، حال‌وهوایش کاملاً متفاوت بود. با وجود اینکه محور بحث همچنان تو و آثارت هستی، می‌خواهم قبل از هر چیز بپرسم: تو به‌عنوان یک هنرمند ایرانی-کانادایی، چگونه با این حمله نظامی به ایران مواجهه شدی؟

 

عباس اخوان: در حال حاضر در برلین زندگی می‌کنم. چندروز پیش وقتی داشتم برای تماسی به خانه برمی‌گشتم، از این که همه‌ی مردم روزشان را مثل همیشه ادامه می‌دادند، متعجب بودم؛ انگار هیچ اتفاق هولناکی رخ نداده است و همه مشغول زندگی روزمره‌شان هستند. بعد فکر کردم: خب، خود من هم همین‌طورم. انگار روزی عادی را سپری می‌کنیم، درحالی‌که آشکارا این‌طور نیست. هنوز زمانی برای فهمیدن یا هضم معنای این اتفاق‌ها نداشته‌ایم. با این حال، احساس می‌کنم در نسخه‌ی ممتد همان استراتژی «شوک و وحشت» هستیم که ارتش آمریکا در عراقِ ۲۰۰۳ به کار برد. وضعیت وحشتناک است.

عباس اخوان | تشویق حضار، دگرگونی‌های بیهوده | 1400

آ.م: برای من هم نوعی سنگینی عاطفی وجود دارد، اما هم‌زمان در صحبت‌کردن مستقیم درباره‌ی برداشت‌ها و احساساتم نسبت به آنچه در ایران رخ می‌دهد یا رخ خواهد داد، نوعی تردید و اکراه حس می‌کنم. شاید این وضعیت شبیه همان چیزی باشد که تو در مواجهه با هویت شخصی‌ات تجربه کرده‌ای. وقتی جنگی در جریان است و از تو انتظار می‌رود به نمایندگی از مردمی سخن بگویی که عملاً از آن‌ها فاصله داری، همه‌چیز پیچیده‌تر می‌شود. مسئله فقط این نیست که چه بگویی؛ بلکه این است که چگونه درباره چیزی حرف بزنی، بدون آنکه مستقیماً درباره‌اش حرف بزنی.

 

ع.ا: از نظر من ایرانی‌ها واقعاً دو زبان دارند. زبان ما یک لایه‌ی پنهان زیرین دارد که لزوماً منفی نیست، اما همیشه نوعی فاصله میان آنچه گفته می‌شود و آنچه منظور صحبت است وجود دارد. نمونه‌ی واضحش تعارف و مدل‌های پیچیده‌ی معاشرت است. فضای سیاسیِ پس از انقلاب هم این شیوه‌های پوشیده‌ی ارتباط یا حتی عدمِ ارتباط را تقویت کرده است.

 

آ.م: جالب است این موضوع را در نسبت با شیوه‌ای ببینیم که هنرمندان برای خود اسطوره یا پرسونا می‌سازند، یا تصمیم می‌گیرند هویتی را آشکار یا پنهان کنند. در واقع امتناع و سکوت فقط غیبت یا کناره‌گیری نیست؛ می‌تواند شکلی از حضور، اما بر مبنای قواعدی دیگر باشد.

 

ع.ا: خیلی زود فهمیدم که امتناع یا حل‌ناپذیر ماندن، می‌تواند فضای زیادی برای عاملیت ایجاد کند. فکر می‌کنم احتیاط من نسبت به هویت ملی، تا حدی محصول کانادایی‌بودنم باشد. در کانادا نوعی دوگانگی نسبت به «کانادایی بودن» وجود دارد؛ نوعی بی‌میلی به میهن‌پرستی یا هویت جمعیِ پررنگ، مگر زمانی که آمریکا به نقطه‌ی تقابل تبدیل شود. راستش همین دوگانگی را دوست دارم، هرچند کاملاً به شکست‌های بزرگ کانادا، به‌ویژه در قبال تاریخ و حقوق مردمان بومی، آگاهم.

همین زمینه، نسبت من با «ایرانی بودن» را شکل داده است. من در یازده‌سالگی ایران را ترک کرده‌ام و هرگز به ایران برنگشته‌ام. بنابراین به‌مرور، و به دلایل روشن، احساس فاصله‌ی زیادی با محل تولدم پیدا کرده‌ام. اما فکر نمی‌کنم لازم باشد این مسائل را در آثارم تحلیل یا بازنمایی کنم؛ این فقط مسیری‌ست که زندگی طی کرده‌ام. خیلی وقت‌ها مردم به سراغم می‌آیند و آثارم را تحسین می‌کنند چون فکر می‌کنند همه‌چیز درباره زندگی شخصی من است. معمولاً فقط مؤدبانه سر تکان می‌دهم، چون می‌دانم اساساً نمی‌دانند من مشغول چه کاری‌ام.

مطالعه‌ی یک سپر آبی، ۲۰۱۰-۲۰۱۷، نمای چیدمان، «ترک شده. چیزی که اتفاق افتاده می‌تواند دوباره اتفاق بیفتد»، گالری پورتو مونیسیپال، ۲۰۱۹. ارائه‌شده توسط: کاتریونا جفریز، ونکوور

آ.م: اگر بخواهیم دقیق‌تر نگاه کنیم، خودِ مسئله هویت هم مشکوک و ناپایدار است. ما ایرانی‌های خارج از کشور، هرکدام رابطه‌ای متفاوت با ایران و تاریخش داریم. شاید امتناع از سخن‌گفتن، نوعی آگاهی از همین بی‌ثباتی باشد که در برابر آن شکل از سوژه‌ی دیاسپورایی که بیش از حد حاضر و نمایان است، می‌ایستد. سوژه‌ای که پرچم تکان می‌دهد و با اطمینان درباره همه‌چیز حرف می‌زند، درحالی‌که اغلب فقط با انبوهی از اطلاعات غلط و بازنمایی‌های تحریف‌شده روبه‌رو است.

ع.ا: و البته فاصله.

آ.م: دقیقاً. پرسش این است که چطور می‌توان این فاصله را به شکلی مولد تجربه کرد، بدون آنکه در دام این تصور بیفتیم که چون نزدیکِ یک بحران سیاسی هستیم، پس جایگاهی منحصربه‌فرد برای قضاوت درباره آن داریم. شاید این نقطه‌ی خوبی برای شروع باشد: اصلاً کدام «خود» را به این گفت‌وگو فراخوانده‌ایم؟

ع.ا: یادم هست در یکی از بینال‌ها، هنگام بازدید مطبوعاتی، هنرمندی مشغول اجرای رقصی سنتی بود. جزئیاتش را نمی‌گویم، اما او با لباس‌ سنتی اجرا می‌کرد و در همان حال مردم در حال گفت‌وگو با تلفن همراه و قهوه‌ای در دستشان از کنارش عبور می‌کردند، انگار که اتفاق خاصی در جریان نیست. چیزی در این وضعیت برایم به‌شدت زننده بود. اگر این سنت واقعاً امری مقدس است، چرا باید در یک پیش‌نمایش رسانه‌ای اجرا شود؟ و اگر مقدس نیست، پس مخاطب با نوعی روایت بازاری‌شده از «اصالت» فریب داده می‌شود. جهان هنرِ امروز، که شدیداً بازارمحور شده، این تعاملات نمایشی و تصنعی را تولید می‌کند؛ تعاملاتی که ارتباطات واقعی و گاه ضروری را زیر سایه می‌برند.

آ.م: حرف‌هایت من را یاد پروژه‌ی کیوریتوریال و کتاب «بازاریابی قومی» اثر تیرداد زلقدر می‌اندازد؛ پروژه‌ای که به میل اروپا و آمریکا به نوعی «جهان سوم‌دوستی» انتقادی نگاه می‌کرد. برای من همیشه مهم بود چون این پرسش را مطرح می‌کرد که چرا بعضی هنرمندان حاضر می‌شوند این میل را برآورده کنند. همچنین این ایده را مطرح می‌کرد که آثار هنری الزاماً آن‌طور که خالق‌شان می‌خواهد رفتار نمی‌کنند. به‌خصوص حالا، در این لحظه تاریخی، این مسئله برایم اهمیت دارد؛ اینکه چطور هنوز از نوعی پراتیک دفاع می‌کنم که ذاتاً حل‌ناپذیر و ناتمام است.

ع.ا: فکر می‌کنم این موضوع را مطرح می‌کنی چون هر دویمان شیوه‌ای مبهم و لغزنده برای حرکت در جهان داریم. راستش این بحث برایم خسته‌کننده شده، اما همچنان همه‌جا حاضر است. امروز نگاه جهان هنر بسیار نزدیک‌بین، تقلیل‌گرا و تزئینی شده است. در دوره‌ای هستیم که سوژه‌مندی هنرمند به حفاری بی‌پایان در خود فروکاسته شده است. تقاضای زیادی برای اعترافات زندگی‌نامه‌ای وجود دارد؛ چیزهایی که با «هویت» یکی گرفته می‌شوند تا نوعی اصالت تولید کنند. این انتظارات، که به‌نظرم کودک‌انگارانه‌اند، هم‌زمان بار اخلاقی اغراق‌شده‌ای هم بر دوش هنرمند می‌گذارند؛ انگار باید برای بحران‌های جهان راه‌حل ارائه دهد. در چنین شرایطی، دیگر فضایی برای اندیشیدن پیچیده به جهان، خارج از زندگینامه‌ی شخصی باقی نمی‌ماند. و اغلب چیزی که در خطر است، صرفاً بقا و حفظ خود است.

وقتی اثر “تشویق حضار، دگرگونی‌های بیهوده را نمایش می‌دهم، کاری که بر اساس ستون‌بندی طاق پالمیرا ساخته شده، گاهی از من می‌پرسند چرا درباره سوریه کار می‌کنم، درحالی‌که سوری نیستم. انگار اگر موضوع مستقیماً به زندگینامه‌ات مربوط نباشد، حق حرف‌زدن درباره جهان را نداری. همین مسئله درباره کارهایی که به عراق مربوط می‌شوند هم وجود دارد.

قالبی برای یک سازه‌ی بیهود، ۲۰۲۳، نمای چیدمان، نیویورک کارلزبرگ گلیپتوتک، کپنهاگ، ۲۰۲۳. ارائه‌شده توسط: هنرمند و گالری تردلاین، دبی؛ عکس: دیوید استیرن‌هولم

آ.م: قبلاً گفته بودی که برخی لحظات تاریخی ذهن تو را تسخیر می‌کنند. مکان‌هایی مثل سوریه و عراق، به‌ویژه از منظر نابودی میراث فرهنگی، بخشی از جهان‌بینی تو شده‌اند. رابطه‌ات با این تروماهای تاریخی را چطور توصیف می‌کنی؟

ع.ا: هر کاری که درباره عراق و سوریه ساخته‌ام، در نهایت درباره هنر و دفاع از هنر بوده است. چه “مطالعه پرده آبی”، چه “قالبی برای یک سازه‌ی بیهوده و چه “تشویق حضار، دگرگونی‌های بیهوده؛ همه این آثار درباره فضاهایی هستند که هنر در آن‌ها نگهداری و محافظت می‌شود. این دغدغه‌ها از خواندن اخبار در بریتانیا یا تماشای تلویزیون در مونترال شکل گرفتند. همه‌ی آن‌ها لحظات تاریخی‌ای بودند که جلوی چشمم آشکار می‌شدند: از شمایل‌شکنی‌های داعش تا تخریب موزه‌ها در جنگ، یا اینکه مردم عراق با دفن آثار باستانی در باغ‌هایشان تلاش می‌کردند تا نجات‌شان دهند.

بیشتر و بیشتر به این فکر می‌کنم که کار ما به‌عنوان هنرمند، روایت‌کردنِ چیزهایی‌ست که در جهان رخ می‌دهند؛ نه فقط آنچه مستقیماً اطراف ما اتفاق می‌افتد. و این روایت لزوماً نباید فقط درباره خود ما باشد. می‌توان شاهد تاریخ بود و آن را تحلیل کرد، بدون اینکه الزاماً سوژه‌ی مستقیم آن باشی.

من زیاد به حفظ هنر و در امتداد آن فرهنگ؛ به‌عنوان نوعی ناممکنیِ زیبا در جهانی که هر روز بیشتر بر اساس معیارهای کمیِ ارزش اداره می‌شود، فکر می‌کنم. در جهان انرژی زیادی صرف حفظ چیزهایی می‌شود که «میراث» یا «هنر» نامیده می‌شوند، درحالی‌که فقط چند لحظه با تبدیل‌شدن به آوار فاصله دارند. بارها این چرخه را در تلویزیون دیده‌ایم: روند آهسته‌ی شکل‌گیری، خشونت ناگهانیِ نابودی، و سپس تلاشی عظیم برای جمع‌کردن تکه‌ها و ساختن دوباره، درست همانند اتفاقی که برای موزه ملی عراق افتاد.

آ.م: احساس می‌کنم اینجا دو مسئله مهم وجود دارد؛ یکی حضور تو در پاویون کانادا در بی‌ینال ونیز و اینکه چگونه باید میان احتیاطت نسبت به هویت ملی و چارچوب بازنمایی ملی آشتی برقرار کنی. دیگری نمایشگاه مرور آثارت در واکر آرت سنتر و مسئله‌ی بازنمایی دوباره‌ی آثاری که اساساً برای موقعیت‌های خاص ساخته شده بودند.

ع.ا: مدتی پیش به مدیر نگارخانه ملی کانادا گفتم که شاید جاه‌طلبی‌ام هرگز در نمایندگی یک کشور خلاصه نشده است؛ بلکه می‌خواستم ‌انقدر مسئله‌ساز باشم که توسط یک ملت سانسور شوم. نه به‌عنوان استراتژی، نه از طریق تولید عمدیِ جنجال؛ بلکه چون اگر اثری آن‌قدر زنده باشد که اصطکاک ایجاد کند و مستحق سانسور شود، یعنی هنوز چیزی در آن زنده است.

چند سال پیش وقتی در فهرست نهایی بی‌ینال ونیز قرار گرفتم، درخواست حذف نامم را کردم. با وجود اینکه می‌دانستم هیئت داوران هر دوره عوض می‌شود و ممکن بود دیگر هرگز نامزد نشوم، اما آن زمان احساس می‌کردم چیزی برای ارائه ندارم. وقتی دوباره این فرصت پیش آمد، واقعاً غافلگیر شدم. گاهی جاه‌طلبی برایت تنظیم می‌شود؛ وارد رودخانه حرفه‌ایِ جهان هنر می‌شوی و ناگهان جایی سر درمی‌آوری و می‌فهمی اصلاً فرصتی برای فکرکردن نداشته‌ای. درباره ونیز هم نمی‌دانم. فقط زمان مشخص می‌کند این تجربه چه معنایی خواهد داشت.

برای من، وقتی چیزی «نه» باشد، صدایش بسیار بلند و واضح است. وقتی جوان‌تر بودم و از نظر مالی وضعیت بسیار دشواری داشتم، پیشنهادهایی از گالری‌های بزرگ دریافت می‌کردم و فوراً معنای «نه» را فهمیدم. اما «بله» هرگز این‌قدر واضح نیست؛ فقط به‌اندازه کافی «نه» نیست. در مورد ونیز هم آن «نه» را نشنیدم، پس اجازه دادم خودم آن را تجربه کنم. واقعاً تلاش می‌کنم این فرصت را صرفاً مثل یک نمایشگاه دیگر ببینم.

امروزه فشار زیادی، به‌ویژه در چنین بستری، برای موضع‌گیری درباره سیاست جهانی، وجود دارد. شبکه‌های اجتماعی همه‌چیز را تشدید کرده‌اند؛ دیگر مسئله این نیست که چه کسی درست می‌گوید، بلکه چه کسی بلندتر حرف می‌زند. اما من هنوز باور دارم که در این دورانِ قطبی‌شده، هنر می‌تواند نوعی دیپلماسی باشد. فقط در تماس نزدیک است که تصویرهای تحریف‌شده‌ای که از یکدیگر ساخته‌ایم، کم‌کم شل می‌شوند.

عباس اخوان | پنجه گربه | 1400 | گرافیتی موقت سفید

آ.م: شخصاً به‌عنوان کیوریتور، هرگز همکاری با وزارت خارجه آمریکا را از نظر سیاسی جالب یا غیرقابل انعطاف نمی‌دانم. اما درعین‌حال، چیزی که یک هفته اضطراری به نظر می‌رسد، ممکن است دو هفته بعد کاملاً متفاوت دیده شود. در نقطه‌ای، فرهنگ در معرض خطر بازتولید همان سازوکارهای اجبار و خشونتی است که ادعا می‌کند در برابرشان ایستاده است. تصور اغراق‌شده‌ای درباره توان سیاسی هنرمندان، کیوریتورها و نویسندگان وجود دارد، درحالی‌که ما در ساختارهایی فعالیت می‌کنیم که در برابر خشونت جهان، محدودند. اشاره‌کردن به این مسئله شاید شبیه بی‌تفاوتی به نظر برسد، اما به‌نظرم صادقانه‌تر از این است که وانمود کنیم نهادهای هنری الزاماً توان دگرگون‌کردن مستقیم جهان را دارند.

ع.ا: دقیقاً. و در این فرایند، همان ظرفیت بالقوه هنر هم ممکن است نابود شود. مدام به این تناقض فکر می‌کنم که از من انتظار دارند جهان را نجات دهم، درحالی‌که جهان عملاً ارزش چندانی برای هنرمندان و کاری که انجام می‌دهیم قائل نیست. هنر در آغاز با جادو پیوند داشت. و سرمایه‌داری هر وقت چیزی را واقعاً زنده تشخیص دهد، تلاش می‌کند آن را تخلیه و مصرف کند. فکر می‌کنم الان در مراحل پایانی همین وضعیت هستیم. سرمایه‌داری متوجه شده هنر ظرفیت خاصی دارد، بنابراین اهمیت اجتماعی آن را بیش از حد بزرگ می‌کند، درحالی‌که امکان واقعیِ زیست آن را کاهش می‌دهد. دیگر «هنرمند گرسنه» نداریم؛ در عوض تعداد زیادی هنرمندِ سیر اما دچار سوءتغذیه داریم.

و بعد نمایشگاه مروری آثار مطرح می‌شود. من ۴۸ سال دارم، اما طبق بسیاری از معیارها هنوز «هنرمند جوان» محسوب می‌شوم. این نمایشگاه هم برایم با نوعی دوگانگی همراه است. یکی از بهترین نمایشگاه‌هایی که دیده‌ام، مرور آثار شری لوین در موزه قدیمی ویتنی نیویورک بود. کیوریتورها گفته بودند نمایشگاه فاقد روایت خطیِ زمانی است، چون لوین با افزودن آثار جدید، هرگونه خوانش مستقیم از میراث هنری را مختل کرده بود. او مدل مردسالارانه‌ی «میراث‌سازی» را رد می‌کرد و این برای من بسیار الهام‌بخش بود.

از آن زمان همیشه نسبت به نمایشگاه‌های مرور آثار محتاط بوده‌ام. اما درباره این پروژه احساس می‌کنم، چه خوب چه بد، شاید به پایان فصلی از کارم رسیده باشم و شاید به همین دلیل خواستم این مجموعه آثار را یک‌جا ببینم. آثاری که در نمایشگاه هستند، کارهای فضامحور من نیستند؛ بلکه آثاری‌اند که می‌توانند بیرون از زمینه اولیه‌شان هم دوام بیاورند. اعتراف می‌کنم هنوز نسبت به این موضوع احساس غریبی دارم، هرچند قدردانش هستم.


تصویر کاور و اسلایدر:

  • Alex de Brabant
  • Francesco Barasciutti
  • frieze.com

 

bktop