مهمانی بزرگ برپاست. مهمانها بیوقفه کارهای دیوانهوار میکنند و خندههای عصبی سر میدهند. زندگی در اینجا غریزی، خطرناک و شاد است. آنها شاد هستند و در باغ بوسه، سوار بر هیولای قرمز رنگ هاج و واج ماندهاند. مردمی که اتوریته مانند عروسک روی میز تکانشان میدهد و به آنان دهنکجی میکند.
کودکان در تئاتر عروسکی ترسناک گم شدهاند و چهره های شریر به روی آنان میخندند. پدرها فرزندانشان را به موزهی تاکسیدرمی میبرند و چشمان درنده ی پرنده ی خشک شده در چشم کودکان جیغ میزند. حتی در محلهای آن طرفتر پلیس سر میرسد، آژیر و نور قرمز روی زمین خاکیِ شب پخش میشود و فرزندانِ ترس در کوچهی بنبست میپلکند.
ما همواره مجبور به مست ماندن و ترسیدن هستیم، چرا که مهمانی بزرگ پابرجاست.