گلها و اشیا برایم فعال، با اراده و اثر گذار بودهاند. همدمی و کشیدن چیزهای معمولیِ اطرافم، برای به سخن در آوردنشان، نوعی روش برای فهم زندگی است. از این رو به دنبال شیءهای قدیمی و یا پُرکاربردی نبودم که زندگی اجتماعی و فرهنگی تبیین شدهای دارند. سوژه باید به دلم مینشست و با نور و موقعیتاش هماهنگ میشد. تابش مستقیم نور روز و یا تاریکی شب معنایش را دگرگون میکرد و در غیاب انسان مهمتر به نظر میرسید. برای معنابخشی و یا فهم بهتر، موقعیت مکانیشان را تغییر میدادم و گاهی با ابژههای دیگر همراه میشدند. ساعتها روبهرویشان مینشستم و به آنها نگاه میکردم.