20 اسفند 1400 تا 22 ارديبهشت 1401
ما که یک مشت بچهی نفهم بودیم. کسی از ما انتظاری نداشت. بیتربیت کلمهای بود برازنده در قد و قواره ما/من. ('من' یا 'ما' خواندن این جمله به عهدهی خواننده میباشد، هرطورکه صلاح میداند.) ما را فرستادند مدرسه که تربیت شویم. آموزش شویم و پرورش، آدم شویم اول از الف آغاز شد. اولین حرف. از صدای آ. از آب و آه و آفتاب سرصف. به طور قطع اگر صدای آرا خوب در میآوردیم و نوشتارش را درست مینوشتیم دیگر باقی الفبا را هم به همان شکل پیش میبردیم و یاد میگرفتیم. هنوز هم سختی آنچنانی ندارد. مشق است و مشق است و مشق مشق مشق آبادی مشق آبادان مشق آقاجان. آنقدر تکرار میکنیم که به آخر برسیم. الف به الف. بالاخره مشق معلم است و معلم هر چه میگوید حکمتی در آن است. نمیشود که ما مشق کنیم چون معلم دوست دارد که مشق کنیم. خیری و خبری در کار است. آن کلاهی که سر الف است اصلا برای ما دوخته شده است. آن را سرمامی گذارند چون سرکچل شدهی بچه مدرسهای ما سردش میشود. نمیخواهند سرمان بیکلاه باشد. آن کلاه هم چوب دو سرطلاست، گذاشتن و برداشتنش حکمتی دارد به طوریقین. هنوز یار دبستانی نیستیم، بچه دبستانیم. هنوز یاد نگرفتیم که بابا آب داد. ولی دفتر مشق را که داد یادمان است. هنوز الف را مشق نکردیم ولی دفتر را زینت میکنیم به خط قرمز با خودکار در دو سمت هر صفحهی کاغذ. با خودکار قرمز یا آبی فرقی نمیکند. قرمز که باشد .حواسمان بیشتر جمع میشود مبادا که عبور کنیم.///
چشم به تخته سیاه یا سبز میدوزیم. به دست و گچ در دست معلم. الفی اول را با پهنای گچ روی تخته سیاه مینویسد. با سرعت کم و صدای دلخراش. کلاهش را هم با همان دلخراشی به سرش میکند. حال نوبت ماست. از سمت راست خط اول، آن بالای بالا شروع میکنیم به نوشتن الف، با کلاه یابی کلاه و تا آخر میرویم. هنوز آنقدر نوشتن بلد نیستیم که با نام او شروع کنیم. سرآغاز ما بینام اوست. بخت شوم ما همینجا رقم زده شد. سرآغاز الف است. کلاهش هم پیشکش. الف را از بالا به پایین میکشیم و روی خط دفترخط دار تمامش میکنیم. حالا نمیدانیم برای کلاهش جایی هست یا نه. اما اگر معلم با کلاه بخواهد کلاهی برایش میدوزیم. حالا الف دوم را شروع میکنیم. چقدر فاصله نیاز است بین آ تا آ نمیدانیم. به دست دبستانی کناری نگاه میکنیم. درگیجی گوی سبقت را از یکدیگر ربودهایم. آغاز به تکرار که میکنیم کمی آسان میشود. نه قد و قوارهی الف ها باهم یکی است و نه کلاه شان به یک اندازه و نه فواصل میانشان. ملغمهایست شبیه به تقویم دیواری یک زندانی با همان چنگی هفت سالگی هم میشد. فهمید که چقدرآن صفحه زشت بود.
همه میدانیم که چقدر نوشتیم. با تنبلی و با پشتکار پر کردیم صفحهها را با الفهای بی زبان. سیاه کردیم کاغذ را از تار و پود. اما لذت را چه زود از دست دادیم در این تمرین تکرار. زرنگی مان را بکار بردیم و درشت نوشتیم که زود به اخر برسیم. خودمان را به درست خر فرض کردیم و معلم را خرتر. آ را کشیدیم تا کش بیاید و خط را یکی در میان جا گذاشتیم. به کجا میرفتیم چنین شتابان جز خیابان. چه کسی دنبال ما بود و با ما به دنبال چه کسی. چه کسی گشت این عشق و شور و شوق را در اول راه. آنها که ریز ریز دانه دانه نوشتند کجا را فتح کردند. ما که فرصت را درنوشتن میدیدیم علمدار کدام سپاه شدیم. آن معلم به کدام ما افتخار کرد. چقدر حقیر و کوچک است این کلمهی افتخار کداممان نام کدام معلم را برای کدام کارش به یاد دارد. کدام چوب ما را آدم کرد. کدام چوب و قلک معلم ما را آدم کرده بود. آن معلم اگر آدم شده بود که چوب دستش نبود. ایستادن رو به کدام گوشهی کلاس گشود دری برای ما. جریمه دیگر چه کشکی بود. به قول یک دوست، آنها که چوب نداشتند معلمی و بازجویی را در کا.گ.ب آموزش دیده بودند. خوبها دیگر که بودند؟ بدها را به یاد دارم، عزیزترین دوستانم. گم کردیم یکدیگر را در غبار روزگار و نبردیم از یاد خاطرات یکی ماندن را. نفروختیم یکدیگر را به درد چوب از کجا آمدهاند این نامعلمان؟ تحقیر را چه کسی به آنها یاد داده؟ هرجا را که نگاه کردیم تا چشم میدید نامعلم بود و در میانشان تکههای از هم گسیختهی حقارت که الفبایش کرده بودند و دلشان تکرارش را میخواست. قرار نیست معلمهایمان را درمان کنیم یا انتقام بگیریم، شبيه آنها نباشیم کافیست.
در میان این جماعت آموزگار به طور یقین بودند کسانی که بذر پرسش و شوق جست و جو و یادگیری را دردل دانش آموزانشان کاشتند. دستشان را باید بوسید. بخت با ما یار نبود که نصیب ما نشد.
شباهنگ طیاری زمستان هزار چهارصد شمسی
در این نمایشگاه
شباهنگ طیاری