وازِ رَوِش
کف دست خود توانی بود
که بازگشایی.
و تو را نسیم پیشمیراند
وزیده از دماوند
که جویایی و
که میخواهی آن جا باشی
پابرهنه
تنها در برف///
پیش میراند و ندانسته سروده میشوی
واژهی ایستاده رنگهای گونهگون میگیرد،
ایستاده آری،اما...
تَلَوُّنی که رفتارست.
خنکای این سروده از همهجا سخت درخشیدهست،
تَکَ درهها.
رویا چه دراز میشود
و میرسد به جادهیی که میان کوه پیچیده؛
آنگاه
خشّ و خشِّ علفهاست
در سراشیبی.
بیژن الهی